تبليغاتX
اینجــ ــا دلــــ ــم مینــ ـویسد
....::صدای پـــ ــای بـــ ـاران::....

 

 

امشب بغضِ شِکوه هایم ترکیده است.می خواهم شرح سکوتم را برایت بگویم ، التهاب روزهای انتظارم را ، خاموشی شب های بی قراری ام را و آوای غمناک مرغ عشقم را...پس با تمام وجود ، ناله هایم را بشنو و بخاطر بسپار ؛

 

لحظه های پریشانیم را با یاد کبوترهایی که شعر پرواز سَر می دهند ، نجوایی نیلی می یخشم...

با خاطره روزهای روشن گل های وصلت، خزانم را نوید بها ری دیگر می دهم...

 

گفتی : وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم...

          وقتی می آیم که که غروب دریا ساکت ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیه قدومت سازم...

 

هنوز هم آسمان آبی است ، و غروب دریا غرق در سکوت...

 

باورت کرده بودم چون گفته بودی عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است... گفتی عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق هم از بارانند...

 

گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست بخوانند، وقتی که پرستوها افسانه کوچ را روایت کنند، وقتی که یاس های سپید حدیث طراوت را بر برگهای خویش بنویسند... گفته بودی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد...

 

 وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند،صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو؛ به احساس وصالمان همه را آموختم اما تو را در لحظه های ساکت انتظارم گم کرده ام...

 

یادت هست ! عشقمان بهاری نبود اما زمستانی بود برای زاییدن بهار، رویایمان سپید نبود اما ظلمتی بود برای سپیدی سحر...

گفته بودی گل نرگس را بپرستم که نوید بخش بهار است ، بهار را مقدس بدارم که سمبل وصال است ، وصال را دوست بدارم که مظهر پاکی است و پاکی را عزیز شمارم که آرمان کبوتر است...

 

بیا ! پس از آن همه ثانیه ها، دقیقه ها، روزها، و سالهای انتظا ر و سکوت بازگرد...بیا تا بر روی پرِ پرندگان بنویسیم :

زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است، بوسه همرنگ آه است ، محبت همزاد پرواز و فراق همان انفجار پی در پی جوب است!

نوازش از تبار گونه های خیس است و حدیث دوستت دارم آزاده حصار سینه هاست...

 

هنوز هم کنار دروازه های شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت هستم. تو گل نرگس بهارم بودی ، هستی و خواهی ماند...

 

هرکس که گفت : بهر تو مّردم دروغ گفت. من راست گفته ام که برای تو زنده ام...




لينك ثابت نوشته شده در ششم اسفند 1386ساعت 3:49 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

 

چقــ ـدر لحظــ ـه ها به دنبــ ـال اتفاقها در حال عبـــ ـورند

حس غـــ ـریبی ست موسیقــ ــی دان وجـــ ـودم در اوج

فنـــ ـا شــ ـدن آوایی جــ ـز تن جــ ـذام شـ ــده من نمینــ ـوازد

و مـ ـن زیر خـــ ـروارها خــ ـاک تهی شــ ـدم و تا صبــ ـح ابد

ذکــ ـر تسبیح ام ایــ ـن ست : که یــ ـادی از فرامــ ـوش شــ ـده گان

کنــ ـم و بی پنــ ــاهی را پنــ ـاه بخشــ ـم ...

 




لينك ثابت نوشته شده در بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:34 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

 

ازیاد نمی برم هرگــ ــزتورا

وعشـــ ـق زیبـ ــای تورا

لحظه ی قشنــ ـگ دوست داشتـــ ـن وبه اوج رسیــ ـدن را

خواستنی وتمام نشــ ـدنی

حالا اینجــ ـا کنــ ـاراینهمه خاطــ ـره ی بارانــ ـی تنها به تو می گویــ ـم:

دوستت دارم

که می خواهـــ م بمانی

نه درلحظه ها وثانیــ ـه ها .. نه

که درتمــ ـام نفس های بی دریغ تر از همیشـ ــه

حضور معطــ ـر تو بودن درست آن زمانی که نیستــ ـی

نیستی

ولحظــ ـه ها با بوی خاطــ ـره هامــ ـون جان می گیــ ـرند

می مانند.




لينك ثابت نوشته شده در بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:31 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

 

به شانـ ـه ام مي زني كه تنــ ـهايي ام را تكانــ ـده باشي ،

                به چه دل خـــ ـوش كـــ ـرده اي ؟

                        به تكانــ ـدن برف از شــ ـانه آدم برفــ ـي؟!...




لينك ثابت نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:29 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

پیوست : به نغمه رفتم .... هیچ اشنائی نبود !! گریه امونم رو بریده !!




لينك ثابت نوشته شده در هجدهم بهمن 1386ساعت 3:27 AM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

 

سکــ ـوت نه از بي صداييــست.

نفس هست و حــ ـرف هم.

ناگفتـ ـه ها و گفتــ ـه شده ها. شنيـ ــده ها و نشنيــ ـده ها.

سکــ ـوت از نبــ ـودن بغض نيست. از بي دردي نيست.

سکــ ـوت از عــ ـادت نيست. از روزمــ ـرگي و فراموش شــ ـدگي.

از خواب و رخــ ـوت و بي حــ ـوصلگي. از دلتنــ ـگي.

سکوت از فــ ـريادهاي در گلــ ـو مانده است

و نعـــره هايي که هيـــچ وقت شنيده نشــ ـد

همه چيـــ ـز هست و گوشي نيست بـراي شنيــ ـدن.

جز سکــ ـوتي که گاه و بيــ ـگاه همــ ـدم فريــ ـادهايي

که بي خبــ ـر و ناخواستــ ـه از روزهايي دور ميايــ ـد.

از دلتنگيـــ ـهايي که فراموش شــ ـده. از خيانت هايي که به روزگار شــ ـده.

نه انگار.... باز هــ ـم حرفي نيست




لينك ثابت نوشته شده در نهم بهمن 1386ساعت 8:27 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

 

تو . کجائی ؟!




لينك ثابت نوشته شده در یازدهم دی 1386ساعت 10:34 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

تولدم مبارک

 




لينك ثابت نوشته شده در ششم آذر 1386ساعت 10:22 AM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

پیوست : بارانم ؟ چرا ؟!!!!




لينك ثابت نوشته شده در شانزدهم آبان 1386ساعت 10:23 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

صدای خش خش برگای خزونی

                         توی گوشـــ ـم ناله میکرد

اسمــ ـون بغضشــ ـو تو حلقه ی

                                   ابرای سیــ ـاهش پاره میکرد

رعد و برق نگاه شهــ ـرو

                         با صداش خواب زده میکــ ـرد

زمین از این همه سنگینی بـ ـاد

                                   به روی شونش گله میــ ـکرد

همچنان پای پیــ ـاده

                      فارغ از صدای خشــ ـم اسمونی

بیخیال از ناله ها و گله های بـ ـرگای زرد خزونی

           جاده های بی کسی رو

                       گم میکـ ـردم اروم اروم

تن غربت رو می شستـ ـم

                        زیر قطره های بــ ـارون

من به یــ ـاد عطر بـ ـارون زده ی گلای پونـ ـه

   می کشیـ ـدم پای خستـ ـه مو تو جاده

                               به هوای بوی خونـ ـه

   وقتی صدای خونـ ـه من و تا اخر جاده میکشـ ـونه

               این سرابه توی جاده

                           که چشـ ـامو می پوشـ ـونه

 




لينك ثابت نوشته شده در یازدهم مهر 1386ساعت 3:9 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

بیدار شدم...زیاد نخوا

 بیدار شدم...زیاد نخوابیده بودم...با چشای نیمه باز به ساعت نگاه میکنم...عقربه ها ساعت پنج رو نشون میدن...نمیدونم حرفشون رو باور کنم که فقط دو ساعت خوابیدم یا نه...ولی همیشه حرف حرف اونا بوده...پس باور میکنم!!!!...

یادم میاد قبل از خواب لای پنجره رو باز گذاشته بودم...بوی برف پیچیده توی اتاق...سردم میشه...خوابم نمیبره...از خونه میزنم بیرون...خیلی وقت بود این وقت صبح بیرون نیومده بودم...همیشه یکی دو ساعت قبل از طلوع رو دوست داشتم...

خیابان خلوته...انگار غیر از من کسی زنده نیست...انگار شهر خالی شده...با خودم فکر میکنم شاید واقعا اینطوریه...شاید همه گذاشتن و رفتن...شاید فکر میکنیم که بقیه زنده هستن و زندگی میکنن...

هنوز برف میباره...ریز ریز...تند تند...هوا دیگه سرد نیست...دونه های سفید برف مهربونن...مثل همیشه...

توی خیابون خلوت٬ آروم قدم میزنم...احساس میکنم دنیا مال منه...با تمامی سکوتش...

صدایی از پشت سر نزدیک میشه...«شششششش»!!!!...ماشینی با سرعت از کنارم میگذره...با خودم فکر میکنم چرا اینقدر عجله داره؟...چرا اون این موقع بیداره؟...یعنی مجبورم دنیام رو باهاش قسمت کنم؟...

هوا تاریک نیست...دونه های برف هوا رو روشن کردن...درخت های کنار خیابون سفید پوشیدن...روبروی هم صف کشیدن...یک صف طولانی...یک صف مرتب...مثل دو لشکری که آماده برای جنگ باشن...ولی سالهاست انتظار میکشن...انتظار فرمانی برای شروع جنگ...سالهاست انتظار میکشند!!!!

به در مغازه که میرسم میبینم چند نفری از من بیخواب تر بودن...یک پیرزن که رو نیمکت سمت راست مغازه چرت میزنه...چند مرد چهل پنجاه ساله که روی ردیف نیمکت سمت چپ مغازه نشستن...«سلام» میکنم...ولی بعد پشیمون میشم...از اینکه یک سکوت رو شکستم...سکوتی که شاید باید با سلام کردن من میشکست...

توی مغازه همون بوی همیشگی میاد...بوی خمیر تازه...بوی تنور داغ...بوی نان سنگک...

یک ساعتی از شکستن اون سکوت گذشته...خیلی ها اومدن...نان گرفتن...رفتن...ولی من هنوز توی مغازه نشسته ام...عجله ای برای رفتن ندارم...این موضوع رو نانوای خنده رو!!! هم میدونه...همیشه آشنا ها رو دیرتر راهی میکنه...!!!!

نون هام حاضر شده...باید خداحافظی کنم...با بوی خمیر تازه...بوی تنور داغ...یک عده جمعیت تازه وارد...مردها و زن هایی سی چهل ساله که جای اون پیرمردها و پیرزن های از من بیخوابتر رو گرفتن...با نانوای خنده رو...!!!

هوا سرد شده...دونه های مهربون برف دیگه نیستن با مهربونیشون هوا رو گرم کنن...خیابون ها شلوغ شده...دنیا دیگه مال من نیست...دنیام رو باید تقسیم کنم...با یک عالمه آدم...با یک عالمه ماشین...درختهای خیابون هنوز به صف هستن...هنوز در انتظارند...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارم مهر 1386ساعت 10:59 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

 

 

يه غروب تو كوچه ها بارون ميومد.

چيك چيك ، صداي ناودون ميومد.

بارون دونه دونه ، از هرسو روون بود.

 مرغ خسته ، اون شب كنج آسمون بود.

هنوز اون روز فراموشم نميشه كه با دست قشنگت روي شيشه ،

كشيدي عكس قلبي ونوشتي :

 واسه امروز،واسه فردا وهميشه.

يه روز رفتي ،همون روز زمستون .

تنها موندم ،

نشستم زير بارون .

 مثل خورشيد كه تو ابرا مي ميره ؛

رفتي تا بازدلم از غم بگيره.

هنوز اون روز فراموشم نميشه

كه با دست قشنگت روي شيشه كشيدي

عكس قلبي و نوشتي :

 واسه امروز، واسه فردا و هميشه .

 




لينك ثابت نوشته شده در دوم مهر 1386ساعت 2:13 AM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

انباری...

انباری...

با آمدنت قلبم را تبدیل کردم به خانه ای تا با محبت هایت آنرا پر کنی...!

ولی تو از آن به جای انباری استفاده کردی برای بی محبتی هایت...!!!

 




لينك ثابت نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1386ساعت 11:9 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

 

 

پیوست : و خدائی که همین نزدیکی است !!

ماه رمضان هم امد !!!!!!!!!




لينك ثابت نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 9:49 AM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

دگر باره مي انديشم ليك ميدانم كه اين انديشه ها و افكار جز تنهايي و تهي بودن علتي نميتواند داشته باشد . به چه مي انديشم , به خودم و زندگي سراسر غمي كه داشته ام و به مردم . مردمي كه تلاش مي كنند , جستجو مي كنند و به دست مي آورند . اما من نه توان يافتنم است و نه ياراي جستجو كردن پس چگونه توانم قلب افسرده و ماتم گرفته ام را التيام بخشم و چگونه مي توانم آنچه را كه محروم هستم از آن بدست آورم , خود نميدانم صالب چيستم و از زندگيم چه مي خواهم تنها اين را مي دانم كه بيهوده زنده ام و بيهوده زندگي ميكنم . بي هدف , تنها , خسته و اندوه .




لينك ثابت نوشته شده در سوم شهریور 1386ساعت 9:52 AM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

 

پیوست :

 دلَم گرفته است ،

                  آسمان هم ،

                        سخت گرفتار ابرست

                                               /../ بي رنگ




لينك ثابت نوشته شده در یکم شهریور 1386ساعت 7:19 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

 

پیوست :کدامين دست، کدامين کس ابرها را از دل ِ بگرفته‌یِ آسمان، دزديد؟ /../ بي رنگ




لينك ثابت نوشته شده در سی و یکم مرداد 1386ساعت 4:31 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

شهر من من به تو می اندیشم

      نه به تنهائی خویش

  از پس شیشه تو را میبینم

            که گرفتی مرا در بر خویش

         من وضو با نفس خیال تو میگیرم

            و تورا میخوانم

 و به شوق فردا که تورا خواهم دید

             چشم به راه میمانم

 تن من پاره ای از ان تن توست

و قشنگ ترین شب های پر ستاره شب توست

     پشت قاب شیشه ی پنجره ای

  که شبای من و با خود می بره

جایی که گذشته ها مثه تصویر از تو باغش می گذره

                     پشت قاب بی نفس

              مثه اون پرنده که دلش گرفته تو قفس

مثه یک حقیقته رفته به اب منو با خود می بره مثل یه رویا توی خواب

                            شهر من من به تو می اندیشم

                               نه به تنهائی خویش

                    از پس شیشه تو را میبینم

که گرفتی مرا در بر خویش

            من وضو با نفس خیال تو میگیرم

          و تو را میخوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم دید

                 چشم به راه میمانم

        تن من ...... !!

 

پیوست : دل از این همه غم میگیرد !!

 




لينك ثابت نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1386ساعت 5:38 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

گریه کــ ـردی...

            گریه کــ ــردم...

                    آسمــ ــان هم گریه کـــرد ....

تو برای خود گریــ ـه کردی...

                  شاید هــ ــم برای من...

من برای تـــ ـو گریه کردم...

                 شاید هم برای خـــ ـودم....

                            آسمــ ـان برای چی گـ ــریه کرد؟ !....

 برای من

           یا

               بـــ ـرای تو؟...

برای لحظه های تنــ ـهایی من

                              یا برای بی قراری های تــ ـو؟...

برای دل شکسته ی من

                             یا برای دل زندانی تــ ـو؟...

مهم نیست...مهم نیست برای چی گریــ ــه کرد..!!!

                                                       مهم اینــــ ـه که

                         گریه کــ ـردی ...گریـــ ـه کردم... آسمـ ــان هم گریه کرد ... !!!!

 

* پیوست : ب ا ر ا ن م   ب ب ا ر .... م ن   د ل  ت ن گ  م .... د ل ت ن گ   ت و

                تا نباری ... همچنان نامه هایم را به سویت روانه خواهم کرد !!!!!

* پیوست پریم : مینـ ــویسم , به ســ ــرزمین بـــــ ــاران .... !!




لينك ثابت نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1386ساعت 5:16 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

 

                      د ل م    د ل ت ن گ     ب ا ر ا ن    ا س ت

* پیوست :

با قلــــ ـم مي گويم :-

       اي همـــ ــزاد ,

                اي همــ ــراه ,

                      اي هم ســــ ـرنوشت .

 هر دومان حيــ ـران بازي هاي دوران هــــ ــاي زشت ,

                      شعـــــ ـرهايم را نـــ ـوشتي

                                  در دفتــ ـر ســ ـرنوشت

                                          اشك هــ ــايم را كجــ ـا خواهي نوشت ؟؟؟

 

* پیوست پریم : مینـ ــویسم , به ســ ــرزمین بـــــ ــاران .... !!

 




لينك ثابت نوشته شده در بیست و سوم مرداد 1386ساعت 7:59 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

 

بــــ ــاران ..... !!

             بهـــ ــانه است ....!!

بهــــ ــانه ای برای زیر بـــ ــاران راهی شــ ــدن ...!!

          راهی شدن در دل شب ....!!

                    غـــ ــرق شدن در دل آسمان تاریــ ـک...!!

                           اری بهـــ ــانه است ...!!

              بهـــ ــانه ای برای زندگی .... !!

                      برای گریستـــــ ــن .... !!

                            برای ازادی ...!!

                                  رهـــ ــایی ....!!

                                          ب ا ر ا ن . . . . ! !

تنـــ ــها بهــ ـانه ی من بــــ ـرای حرف دل گفتــ ــن ...!!

تنـــ ـها بهــ ـانه ی من بــــ ـرای زار زدن ...!!

تنـــ ـها بهــ ــانه ی من بــــ ــرای همـــ ـدردی ....!!

                   برای اثبــــ ــات وجود .... !!

اوه , و صــ ـدای غــــ ــرش رعـــــ ـد و بــ ــرق ....!!!

           چقـــ ــدر دل نشیــ ــن !!

                  ارامش بـــــ ــخش ... !!

                              بــــ ـــاران من ؟

                                       کجـــ ــایی؟؟؟

                                                ................. !!

              پس کی این فصل پر از سبز و دلزدگی تمام میشود ..... ؟!؟

پس کی پائیز می اید ؟ !

       پس کی جان میگیرم از بوی خاک .... !!

                بوی نم ... !!

                      بوی ب ا ر ا ن !!

 

پیوست : مینـ ــویسم , به ســ ــرزمین بـــــ ــاران .... !!

 




لينك ثابت نوشته شده در بیستم مرداد 1386ساعت 2:48 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

 

چقدر دلـــ ـم برای زیر بــــــ ــاران قدم زدن تنــــ ـــگ است ....

                                                                            ............ !!

چقدر دلــــ ـــم برای پـــــ ــائیز تنگ است .....

                    زمانی که بـــــ ــرگ های زرد و زیبا زمین تیــــــ ــره را پوشانده اند ......

و من می گذرم ........ با نجـــ ــوایی در دل ....

برای بـــ ـرگ های تنهای پــــ ــائیزی .....

که بی گنـــــ ـــاه و نا خــ ـواسته .....

                               زیر قدم هـــای گنـــ ـاه کاران پست خـــ ــرد میشوند .....

من دلـــ ــم می ســــــوزد ........... !!

            شاید تقــــ ـدیر انـــــ ـان این است ......

                                 که تنـــ ــها در دیـــ ـاری سرد و خشک .....

ارام و بی صــ ــدا .....

            همچـــــ ـون من .......

                     جــــــ ـــان دهند ..... !!!

 

 




لينك ثابت نوشته شده در هجدهم مرداد 1386ساعت 5:56 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

آنگاه...

بانوی پر غرور عشق خود را دیدم...

در آستانه ی پر نیلوفر...

که به آسمان بارانی می اندیشد...

و آنگاه...

بانوی پر غرور عشق خود را دیدم...

در آستانه ی پر نیلوفر باران...

که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود...

و آنگاه...

بانوی پر غرور باران را...

در آستانه ی نیلوفرها...

که از سفر دشوار آسمان باز می آمد...




لينك ثابت نوشته شده در سیزدهم مرداد 1386ساعت 4:28 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

 
خواب ديــ ــدم

در خواب با خــ ــدا گفتگــ ــويي داشتـــ ـم.

خدا گفت پس ميــ ــخواهي با من گفتگــ ـو کني؟

گفتــ ــم اگر وقت داشتــ ــه باشيد

خدا لبخنــ ــد زد

چه چيـــ ـز بيشتــ ــر از همه شما را در مورد انســ ـان متعجب ميکند؟

خــ ــدا پاسخ داد:

اينکــ ــه آنــ ــها از بودن در دوران کودکي ملـــ ـول ميشـــ ـوند.عجله دارند که زودتـــ ـر بزرگ شوند و بعد حســ ــرت دوران کودکي را ميخـــ ـورند.

اينـــ ـکه سلامتشــ ـان را صرف به دست آوردن پــ ــول ميکنند و بعد پولشـــ ـان را خرج حفظ سلامتي ميکننــ ــد

اينکه با نگــ ــراني نسبت به آينـــ ـده، زمان حال فراموششــ ــان ميشود.آنچنــ ــان که ديگر نه در آينـــ ـده زندگي ميکننـــــ ـد نه در حال

اينکه چنــ ــان زندگي ميکنند که گويي هرگز نخواهنــ ــد مرد و چنان ميميـــــ ــرند که گويي هرگـــ ــز زنده نبــــ ــوده اند

خدا دستــــ ـهاي مـــ ـرا در دست گرفت و مـــ ـدتي هردو ســـ ــاکت مانـــ ــديم.

بعد پرسيــ ــدم:به عنوان خالق انســـ ــانها ميخواهيــــ ــد آنها چه درسهــــ ـايي از زندگي يــــ ـاد بگيــ ــرند؟

خدا با لبخنــ ـد پاسخ داد:

ياد بگيـــ ـرند که نميتــ ـوان ديگران را مجبــ ــور به دوست داشتـــ ــن خود کرد اما ميتـــ ــوان محبوب ديگــ ــران شد

ياد بگيـــ ـرند که خوب نيست خـــ ــود را با ديگـــــ ــران مقايســــ ــه کننـــ ـد

ياد بگيــــ ـــرند که ثروتمنـــ ــد کسي نيست که دارايي بيشتـــ ـــري دارد بلکه کسي است که نيــــ ــاز کمتــــ ــري دارد

ياد بگـــــ ــيرند که ظــــ ــرف چنـ ــد ثانيه ميتوانيـــ ـم زخمي عميــ ــق در دل کســـ ـاني که دوستشــ ــان داریـ ــم ايجــ ـاد کنيـــ ـــم و سالها وقت لازم خواهــ ــد بود تا آن زخـ ـم التيـــ ــام يابد

با بخشيـــ ــدن بخشش يـــــ ــاد بگيـــ ــرند

ياد بگيــــ ـرند که کســ ـاني هستنـــــ ـد که آنها را عميقـــ ـــا دوست دارنــــ ــد ولي بلد نيستنــــ ـد احســــ ــاس شـ ـان را ابــ ــراز کنند يا نشــــ ــان دهند

ياد بگيـــ ـــرند که ميشـــ ـــود دو نفـــ ــر به يک موضــــ ــوع واحد نگاه کننـــ ـد و آن را متفـــ ــاوت ببيننـــ ــد

ياد بگيــــ ــرند که هميشـــ ــه کافي نيست ديگــــ ـــران آنها را ببخشنــــــ ـد بلکه خودشـ ــان هم بايدخـــ ــود را ببخشنـ ـد

و يــــ ــاد بگيـــــ ـرند که مـ ـن اينجا هستــــ ــم

هميشـــ ـه




لينك ثابت نوشته شده در یازدهم مرداد 1386ساعت 1:22 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

 

در زمــ ـان های قديم وقتی هنــ ـوز پای بشر به زمين نرسيـــ ـده بود فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شـ ــده بودند .

زکاوت گفت : بيــ ـاييد بازی کنيم مثلاً قايــ ــم باشک ! ديوانگی فرياد زد : آره ، قبوله من چشـــ ـم می ذارم !

چون کسی نمی خواست دنبــــ ـال ديوانگی بگرده همه قبـــ ـول کردند .

ديوانگی چشــ ــم هايش را بست و شروع کرد به شمــ ــردن : يک . . . دو. . . سه . . . ! همه به دنبال جايی بودند تا قايــ ــم بشوند .

نظافت خودش را به شــ ــاخ ماه آويــ ــزان کرد . خيانت داخــ ــل انبوهی از زباله پنــ ــهان شد .

اصالت به ميان ابــ ـرها رفت . دروغ که می گفت به اعمــ ــاق کويــ ــر خواهد رفت به اعمـ ــاق دريا رفت .

طعم داخل يک سيب سـ ــرخ قرار گرفت . حسادت هـــ ـم رفت داخل يک چاه عميـــ ـق .

آرام آرام همه پنهان شدند و ديوانگی همچنـــ ـان می شمــ ـرد : هفتادوسه . . . هفتاد و چهار . . . !

اما عشق هنوز مـــ ـعطل بود و نمی دانست به کجا برود تـــ ـعجبی هم ندارد پنـــ ـهان کردن عشق خيلی سخت است .

ديوانگی داشت به عدد صـــ ـد می رسيد که عشق پريــ ـد وسط يک دستــ ـه گل رز آرام نشست .

ديوانگی فريـ ــاد زد دارم می يام دارم می يــ ـام . . . همان اول کار تنبلی را را پيـــ ـدا کرد .

تنبلی اصلاً تلاش نکـ ــرده بود تا پنـــ ـهان شود ! بعد هـ ــم نظافت را پيــ ـدا کرد و خلاصه سپس نـــ ـوبت به ديگران رسيد .

امـ ــا از عشق خبــ ـری نبود ديوانگی ديگر خستــ ـه شده بود

که حسودی حســ ــودی اش گرفت و آرام در گـ ــوش او گفت : عشق پشت گل رز مخفی شده !

ديوانگی با هيجــ ــان زيادی يک شاخه از درخت کنــ ــد و آنرا با قدرت به داخل انبـــ ـوه گل های رز فرو بـــ ـرد .

صدای ناله ای بلنـــ ـد شد عشق از پشت شاخه ها بيـــ ـرون آمد دست هايش را جلـ ــوی صورتش گرفته بود

و از ميــ ــان انگشت هايش خون می چکيـــ ـد . شاخه درخت چشـــ ـم عشق را کـــ ـور کرده بود .

ديوانگی که بدجوری ترسيــ ــده بود و با شرمنـــ ـدگی گفت : حالا من چيــ ـکار کنم ؟

چه طور می توانم جبــ ـران کنم ؟

عشق جواب داد : مهــ ــم نيست دوست من . تو ديگه کاری نمی تـــ ـونی بکنی .

فقط ازت خـــ ـواهش می کنم از اين به بعد يـــ ــار من باش .

همه جا همــــــ ـــراهم باش تا راهم را گـــ ـم نکنم .

و از همان زمـ ــان تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگــ ــر به احســ ــاس تمام آدمهای عاشق پيشه ســ ــرک می کشند .




لينك ثابت نوشته شده در سوم مرداد 1386ساعت 5:23 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

من میدانم،

میدانم روزی که از کوچه دلتنگی هایم گذر خواهی کرد

من آن روز کوچه را با اشک هایم اب خواهم داد تا،

بوی خوش آمدن یار همه را باخبر کند

و به انتظار دیرینه ی من پایان دهد

دوست نداشتن هایت را در سینه ام، در خیالم و در روحم حبس خواهم کرد.




لينك ثابت نوشته شده در سی ام تیر 1386ساعت 10:33 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

چه شـــ ــورها پیوست

به این شکستهء بیـــــــ ــدار، با شکستن خواب

ستــــــ ــاره بود و رواق بلند شب

تاریــــ ـک!

صدای نبـــــ ــض زمان بود

صـــ ـدای بال درخت

صدای پای نسیـــــ ـم

صدای نرم غــــ ـزل های آب، در مهتاب .

همان ترانهء غمگین که می سرود سپــــــ ـــهر

همان حکایت مبــــــ ــهم که می نوشت شهاب .

ستاره را گفتـــــ ــم :

کجاست مقصـــــ ـد این کهکشان سرگشته ؟

کجاست خانهء این ناخــــ ــدای سرگردان ؟

کجا به آب رسد تشنه ،

با فریب ســـ ـــراب؟

ستاره گفت که:

خامــــــ ـوش!

لحظه را دریـــــــ ـــاب!

از بلاگ پویای عزیزم




لينك ثابت نوشته شده در بیست و ششم تیر 1386ساعت 1:49 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

 

دهانـــ ـت را می بویند
مبادا که گفته باشی "دوســــــ ــت می دارم"
دلت را می بویـــ ـند
روزگار غریبـــ ـی ست نازنیـــــن!
و عشـــ ـق را
کنــــ ــار تیرک راه بند
تازیــــ ـــانه می زنند.
عشق را در پستــــ ــوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ ســـــ ــرما
آتـــ ـش را
بسوختـــ ـبار سرود و شعر
فروزان میــ ـدارند
به اندیشیــــ ـــدن
خطر مکن
آنکه بر در می کوبد شباهنــــ ـــگام
به کشتن چراغ آمـــ ـده است.
نور را در پستـــ ــــوی خانه نهان باید کرد.
آنانکـــ ــه قصابانند
بر گـــ ـذر گاه ها
با کنده و ســ ــاطوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنـــــ ــین!
و تــــــ ـبسم را بر لب ها جراحی می کنند
وترانه را
بر دهــ ـان.
شوق را در پستــــ ــوی خانه نهان باید کرد.
کباب قنــ ـــاری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غـــــ ــریبی ست نازنین!
ابلیس پیروز ست
سور عزای ما را بر سفـــ ـره نشسته است
خدا را در پستـــــــ ـوی خانه نهان باید کرد




لينك ثابت نوشته شده در یکم تیر 1386ساعت 4:28 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

پلکهـ ــای خسته ام را که می گشــــ ـــایم چیزی در وجـــ ـــودم می شکند .

نگاهــــ ــــم به چشمان همیشه بیدار پنجـــ ـــره گره می خورد .

((باز بــــ ــــاران می بارد.))

و حســـ ـــــی نا شناخته همراه با حرکت آرام و زیبای قطــــ ــــره ها در وجودم جنبشی مبهـ ــــم را به ارمغان می اورد .

ناخواسته از جا بر می خیزم و فاصله ام را با زلال بــــ ـــــاران کم و کمتر می کنم .

نمی دانم چرا دلـــ ـــم نمی خواهد در به روی مهمــ ــــــان نا خوانده ام بسته بماند ؟!

رطوبتی دلچسب کف دستــ ــــــهایم را از پــ ـــاکی پر میکند .

دو قطـ ــــره اشــ ـــک از روی گونه هایم سر میخورد و در میان هزاران قطــ ـــره بی قرار گم میشود .

زیر لب آهستــــ ــه زمزمه میکنم : ((بـــ ـــاران ، بــــ ـــــاران))

انبوه ابــ ــرهای سرگردان در مه خاکستری مه آلود آســـ ـــمان بر وسعت تنهائیــ ــم لبخند می زنند و من پر می شوم از حس نسیمی که آرام آرام مرا ، ابرهارا ، هزار قطره بـــــ ــــاران را و تمام خاطرات بـــ ـــارانی را به دنیایی فراســ ــوی مرز واقعیتـــ ــــها فرا میخواد .

سفری به تمام لحظه های نــ ـــاب و سبز شکفتن ؛

سفری به لحظه با شکوه گذر پر شتاب صــــ ـــاعقه ای از دل تیرگی آســـ ــمان ؛

سفری به یک لحظه عشق ، به یک بار پــــ ــــرواز.

در سادگی یک نــــ ــگاه ، پاکی یک دل و شکــ ــوه یک دلدادگی معنا میابم و روح خسته ام را به نوازشــــ ـهای پر آرامش دستانی می سپارم که هنوز بــ ــوی خوش آشنایی دارد.

دستان پر توانی که میتواند تمام غبــــ ــــار اندوه را از آینه جانم پاک نمیاد،می تواند صفحه های سیاه دفتر خاطــــ ــــراتم را پاره کند و می تواند مــ ـــرا به اوج برساند .

صـــ ـدایی که دریای آرامشم را طوفــ ـــانی میکند .

به خود می آیم .

آســــ ــمان آکنده از ابــ ــرهای تیره است ، پر از تیــ ــرگی و خشکی .

دستانــ ـم از خشکی میسوزد ، از آن هزاران قطـ ـــره زلال تنها دو قطره مانده آن هم به روی گونه های رنگ باخته من.

صدایی روی تن سکـ ـــوت شب ناخن میکشد : " پائیــــ ــــز آن هم بدون بــــ ــــاران !!" و من فقط سر تکان می دهــ ــم و باز به سوی صندلی راحتی ام می خـ ـــزم و پلکهایم را روی هم می فشــ ــارم

شایـــــــ ـد بـــ ـاز هـــ ـم شبــــ ـی بــــ ـر تشنگی ســـ ـوزان خوابهایــــ ـم بـــــ ـاران ببــــ ـارد.

شب نیلوفری .... !!




لينك ثابت نوشته شده در بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 9:15 AM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤ 

هیــــــ ـــچ کس ریشه ی احساس مــــ ـرا آب نداد
هیچ کس بغض گره خـ ـــورده ی آواز مــــ ــرا راه نداد

هیچ کس این دل وامـــ ــــــانده ی بی رنگ و ریا
به سلامی به کلامی و جـــ ـــواب کوچکی راه نداد

هیچ کس بغض مـ ـــــرا راه نداد تا بریزد و بگـ ــــرید
تا که فریــــــ ـــاد کند بلکه زین بغض فرومــ ـــانده خلاص

هیچ کس حـــــ ــــرف مـــ ــرا گوش نکرد قصــــ ــــــه ام گوش نکرد
ساقـــــ ـــــــی میکده قطـــ ــــــره ای می به دلـــ ـــــم نوش نکرد

شاید ان مــ ـــی ببـــــ ـــرد حال و هـــــــ ـوا
تا به انجــــ ــا که نمـــ ــــاند گوهـــ ــر بغض و احساس غریب




لينك ثابت نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 7:33 PM توسط ~> ¤.:`·.¸¸.·´ پائيز ..... دختري آسماني....!! `·.¸¸.·´:.¤